تبليغاتX
وبلاگ وحید محمدی

آیا ما در انتخاب پدر و مادرمان مختار هستیم؟

یک اعتقاد امریکایی می گوید، قبل از اینکه متولد شویم می توانیم پدر و مادرمان را انتخاب کنیم. این باور تقریباً مشابه اندیشه تناسخ است که می گوید، قبل از هر زندگی برخی از موقعیت های خاص را از قبل ترتیب می دهیم تا درس های مختلفی از آن بگیریم. در هر دو اندیشه، والدینمان خیلی بیشتر از آنچه که تصمیمش را دارند، به ما آموزش می دهند. آنها با انتخاب ها، اشتباهات، استعدادها و توانایی های خود در نشان دادن عشق و حمایتشان نسبت به ما، شخصیتمان را قالب گیری می کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 8:49  توسط وحید محمدی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بگذار قلبت از چشمانت بریزد !
پرنده گفت : این كه امكان ندارد ، همه قلب دارند . كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمی بینم . پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمی كنی ، قلبت را نمی بینی . ولی من مطمئنم كه زیر این پوست كلفت یك قلب نازك داری . كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما یك قلب كلفت دارم. پرنده گفت :نه ، تو حتما یك قلب نازك داری چون به جای این كه پرنده را بترسانی ، به جای اینكه لگدش كنی ، به جای اینكه دهن گشاد و گنده ات را باز كنی و آن را بخوری ، داری با او حرف می زنی. كرگدن گفت: خوب این یعنی چی ؟ پرنده گفت :وقتی یك كرگدن پوست كلفت ، یك قلب نازك دارد یعنی چی ؟ یعنی اینكه می تواند عاشق بشود . كرگدن گفت: اینها كه می گویی ، یعنی چی؟ پرنده گفت :یعنی .... بگذار روی پوست كلفت قشنگت بنشینم ..... كرگدن چیزی نگفت . یعنی داشت دنبال یك جمله مناسب می گشت . فكر كرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید . اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند . كرگدن احساس كرد چقدر خوشش می آید . اما نمی دانست از چی خوشش می آید . كرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم این كه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های كوچولو ی پشتم را بخوری؟ پرنده گفت : نه ، اسم ایت نیاز است ، من دارم به تو كمك می كنم و تو از اینكه نیازت برطرف می شود . احساس خوبی داری . یعنی احساس رضایت می كنی ، اما دوست داشتن از این مهمتر است . كرگدن نفهمید كه پرنده چه می گوید . روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز می آمد و پشت كرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبی داشت . یك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو این موضوع كه كرگدنی از این كه پرنده ای پشتش را می خاراند ، احساس خوبی دارد ، برای یك كرگدن كافی است ؟ پرنده گفت : نه كافی نیست . كرگدن گفتك درست است كافی نیست . چون من حس می كنم چیزهای دیگری هم دوست دارم . راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا كنم . پرنده چرخی زد و پرواز كرد و چرخی زد و آواز خواند ، جلوی چشم های كرگدن . كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سیر نشد . كرگدن می خواست همین طور تماشا كند . با خودش گفت : این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست و این پرنده قشنگ ترین پرنده دنیا و او خوشبخت ترین كرگدن روی زمین . وقتی كرگدن به اینجا رسید ، احساس كرد كه یك چیز نازك از چشمش افتاد. كرگدن ترسید و گفت : پرنده ، پرنده عزیزم من قلبم را دیدم . همان قلب نازكم را كه می گفتی ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟ پرنده برگشت و اشكهای كرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز ، تو یك عالم از این قلبهای نازك داری. كرگدن گفت: راستی اینكه كرگدنی دوست دارد ، پرنده ای را تماشا كند و وقتی تماشایش می كند ، قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چی؟ پرنده گفت : یعنی اینكه كرگدن ها هم عاشق می شوند. كرگدن گفت : عاشق یعنی چه؟ پرنده گفت :یعنی كسی كه قلبش از چشمش می چكد. كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشایش كند و باز قلبش از چشمش بیفتد. كرگدن فكر كرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد ، یك روز حتما قلبش تمام می شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عیبی دارد ، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:27  توسط وحید محمدی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام دوستای خوبم

نظر شما در مورد سید محمد خاتمی چیست؟

لطفا نظرات خود را برای من ارسال نمایید

سپاسگذارم و منتظرم

ربل من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:55  توسط وحید محمدی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

برای خواندن پاسخ به انتقادات خود به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 12:11  توسط وحید محمدی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام دوستان

یه دوستی حرف خوبی زد و گفت چرا نظر دوستان رو در مورد خودت نمیپرسی؟

خوب میپرسم؟

نظر شما در مورد من! وحید محمدی (ربل من) چیه؟

به جز بی ادبی ها و بی احترامی ها تمامی نظرها بدون کم و کاست و سانسور تایید خواهد شد

منتظر نظرات شما دوستان هستم

برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد من به دو روش مراجعه کنید :

http://rebelman.blogfa.com/profile

http://360.yahoo.com/vahid_rebel

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 16:21  توسط وحید محمدی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام

از دوست خوبم ُ بارون خیلی خیلی خیلی بابت ارسال این ایمیل تشکر میکنم با دقت بخونید و نظر بدین

داستان عشق............. .......
درجزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند: شادي- غم- غرور-عشق و....
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده وجزيره را ترک مي کردند.
اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرومي رفت عشق از ثروت که با قايق با شکوهي جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:
"آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بيايم!"
غم با صداي حزن آلود گفت:
"آه عشق من خيلي ناراحت هستم.احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادي بود که صداي او را نشنيد.
آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:
"بيا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد.
وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله اي روي شن هاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:
"آن پير مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسيد:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت:
"زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

و عشق و عشق و عشق ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:15  توسط وحید محمدی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin